تنهايى

سپتامبر 8, 2008 با moein1387
خسته ام از اين شلوغى و اين تنهايى
خسته ام از اين جماعت تو خالى
خسته ام از اين شبانه مستى و تنهايى
خسته ام از اين همه عشق بازى تنهاى
هواى تنهايى خانه كوچكمان را دارم
هواى عكسهاى بى قاب اتاقم را دارم
هواى آن لانه ى مرغان پشت پنجره
هواى آن پرسه زدنهاى بى حوصله
هواى لبهاى آن نازنين دخترك
هواى آن آه هاى نداى بر بالينم

مربی برزیلی از مصائب کار در ایران می گوید – ۲۳ تیر ۸۷

جولای 14, 2008 با moein1387

 

 

 

گفتگویی با «مارکو اکتاویو»، در بازگشت به برزیل

 فرار از جهنم شیرین فراز

 معین غلامعلیان/ ریودوژانیرو- «مارکو اکتاویو» اولین تجربه باشگاهی اش در ایران را یک کابوس ناراحت کننده و تلخ توصیف می کند. او که پس از چند ماه همکاری با تیم فوتبال ساحلی ایران، به عنوان سرمربی تیم فوتبال شیرین فراز کرمانشاه مشغول به کار شده بود؛ پس از مدت کوتاهی مجبور به ترک این تیم و اصلاً خروج از ایران شد.

در حالی که «شهرام مهرپیما» (آخرین مربی کرمانشاهی ها، که با این تیم به لیگ یک سقوط کرد) در مصاحبه هایش مارکو را یکی از دلایل ضعف و نابودی تیم معرفی کرده، مرد کهنه کار برزیلی هم حرف هایی برای گفتن دارد. مارکو اکتاویو سابقهء چندین بار هدایت تیم ساحلی برزیل تا قهرمانی جهان و فعالیت در پرتغال، امارات و… را در کارنامه دارد. اما گویا این اصلاً برای دست و پنجه نرم کردن با سیستم فوتبال ایران کافی نبود؛ چه در تیم ملی ساحلی و چه در استثنایی ترین باشگاه تاریخ ایران که سال گذشته شمار مربیان فراری اش دو رقمی شد!

مارکو حالا مدتی ست که به زادگاهش ریودوژانیرو برگشته و فعلاً به سر و سامان دادن کارهای عقب افتاده باشگاه خود رسیدگی می کند. تا پیشنهادهای کاری تازه چه باشند…

 

- مارکو! گویا تجربه ناامید کننده ای در ایران داشتی. از شیرین فراز بگو و اینکه در دوران مربیگری ات در این تیم چه اتفاقاتی افتاد؟

+ (آه بلندی می کشد)… من این مدت خیلی سختی کشیدم. وقتی قراردادم با تیم فوتبال ساحلی ایران تمام شد، تصمیم داشتم قرارداد را تمدید کنم. ولی با عوض شدن رئیس فدراسیون فوتبال و اوضاع آشفته ای که بود، راهی وجود نداشت. کسی (به عنوان مسئول) نبود که پای قرارداد را امضا کند! من هم نمی خواستم بیکار باشم. تا اینکه به واسطه سرپرست تیم ساحلی، با یکی از اعضای باشگاه شیرین فراز آشنا شدم. تیم فوتبال آن ها مربی نداشت و بعد از توافق، یک قرارداد دو ساله با این باشگاه امضا کردیم.

- مبلغ قرارداد و شرایط آن چطور بود؟

+ قرارداد ما دو قسمت بود: بخش اول 60.000 دلار که زمان پایانش همین چند وقت پیش بود، و بخش دوم که تا پایان سال 2009 بود و به مبلغ 120.000 دلار؛ که مجموعاً 180.000 دلار می شد. ولی من برای پول به شیرین فراز نرفته بودم. من یک حرفه ای هستم و عاشق فوتبال. قصدم این بود که بعد از مدتی کار در این تیم و به دست آوردن موفقیت، به یک باشگاه بزرگ تر بروم و بتوانم قابلیت هایم را نشان بدهم. ولی نه به هر قیمتی؛ با آن شرایط سخت تیم، تمرین در تهران و بازی در کرمانشاه، آن هم در سرمای شدید و برفی که می دانید در پنجاه سال اخیر بی سابقه بوده. و از همه بدتر رفتار آقایان کریمی که چه بلاهایی به سر من نیاوردند… به من قول اتومبیل و راننده دادند که بعد از مدتی به علت عدم پرداخت حقوق راننده، بدون ماشین شدم. چند وقتی در یک هتل نسبتاً خوب زندگی می کردم، ولی بعد از مدتی گفتند که توان پرداخت هزینه ها را ندارند و من را به یک هتل درجه پایین (مسافرخانه) بردند! یک روز صبح که از ورزش در پارک برگشتم، دیدم ماموران پلیس دم در هتل سراغ من را می گیرند. خودم را معرفی کردم و متوجه شدم که مسئولان باشگاه پول هتل را هم نداده اند. پلیس ها می خواستند من را با خودشان ببرند، ولی با پادرمیانی مدیر هتل که فهمید من مقصر نیستم، قائله خاتمه پیدا کرد. جالب اینکه خود او پلیس را خبر کرده بود!

- به آقایان کریمی اعتراض نکردی؟ باشگاه چه جوابی داشت؟

+ بارها با مدیر باشگاه در مورد حقوق های عقب افتاده ام صحبت کردم، ولی همیشه گولم می زدند و با بهانه های مختلف که مثلاً: «الان مشکل داریم، دستمان خالی است، جبران می کنیم» و فقط با پرداخت 15% از حقوق ماهیانه، قول آینده را می دادند. یک بار در تهران با آقای کریمی تماس گرفتم و درخواست پول کردم، گفتم شدیداً به این پول نیاز دارم. قول داد که فردا 10.000 دلار به من می دهند. فردای آن روز، قول روز بعد را دادند. دو روز بعد در کرمانشاه بازی داشتیم. با من تماس گرفتند و گفتند: مشکلی نیست، پولت را در کرمانشاه می دهیم. شب بازی، باز هم قول فردا صبح را دادند. ظهر آن روز گفتند که به باشگاه بروم. آنجا اتفاق عجیبی افتاد؛ برادر آقای کریمی در دفتر بود، دست توی جیبش کرد و چکی را به من نشان داد که تازه نصف مبلغی بود که وعده داده بودند. گفت: «این پول را می بینی؟ در صورتی این چک را بهت می دهیم که تیم امروز برنده شود!»

دیگر تحمل نکردم. رفتم هتل و وسائلم را جمع کردم، با باشگاه هم تماس گرفتم و پاسپورتم را خواستم. گفتند در تهران و در هتل است. آن ها هیچ اصراری برای نگه داشتن من نکردند، بلکه تهدیدم هم کردند. گفتند: اگر بروی بد می بینی، آن ها از افراد دولتی مملکت هستند، در جنگ بوده اند و نفوذ زیادی در کرمانشاه دارند…

همان شب همراه همسرم و با اتوبوس رفتیم تهران. با توجه به شرایطی که در ایران است و زن و مرد بدون مدرک نمی توانند در هتل با هم باشند و من هم بدون پاسپورت بودم، اجباراً با یکی از دوستانم تماس گرفتم و چند روزی در منزل او بودیم. وقتی برای گرفتن پاسپورتم به هتل رفتم، رزروشن هتل از تحویل آن به من خودداری کرد و گفتند اجازه این کار را ندارند! دیگر داشتم دیوانه می شدم. بعد از کلی جروبحث، آخر کنترلم را از دست دادم و با مشت کوبیدم روی میز. آن ها هم ترسیدند و گذرنامه ام را تحویل دادند! آنجا تازه متوجه شدم که باشگاه حتی ویزایم را تمدید نکرده و چند وقتی است که غیرقانونی در ایران هستم…

- دلیل این کار آن ها چه بود؟

+ نمی دانم چرا مسئولان شیرین فراز خرج تیم نمی کردند. فقط من نبودم که حق و حقوقم را نمی گرفتم، بازیکنان تیم هم همین مشکل را داشتند. شنیده بودم کریمی توی کار شکر است و کار و کاسبی خوبی دارد. نمی دانم چرا پول من و بازیکنان را نمی داد. او حتی یک بار در برنامه ای تلویزیونی اعلام کرد که قصد کناره گیری از لیگ را دارند! البته این را گفتند تا توجه همه را به خود جلب کنند و بتوانند کمک مالی بگیرند. یادم است آن موقع ما دو روز تمرین نکردیم.

- چطور به برزیل برگشتی؟ بالاخره باشگاه پول جریمه ویزایت را داد؟

+ نه. بابت هر روز ماندن غیرقانونی در ایران، باید 60 دلار می دادم که کل جریمه را با پول خودم دادم. در آن لحظات فقط به فکر برگشتن بودم. هیچ وقت در عمرم اینقدر تحقیر نشده بودم. آن روزها بدترین روزهای زندگی ام بود و به اندازه بیست سال پیر شدم…

- آیا بابت طلبت از شیرین فراز شکایت کردی، یا اصلاً از خیر این پول می گذری؟!

+ قبلاً هم گفتم پول برایم اهمیت چندانی نداشت. قصد من چیز دیگری بود. اگر تهدید و بی احترامی های آن ها نبود، می ماندم و با وجود سختی ها به کارم ادامه می دادم. آنجا من تنها بودم؛ «محمود فکری» تنها کسی بود که کمکم می کرد و با تمام وجود برای تیم زحمت می کشید. به کمک او با بچه ها کار می کردیم و داشتیم تیم را از ته جدول بالا می کشیدیم. امید داشتم که همه چیز درست می شود، ولی نشد. مقصر خود مسئولان باشگاه بودند. از آن ها در همان تهران شکایت کردم.

- مبلغ طلبت چقدر است؟

+ پول زیادی نیست. البته برای پیگیری نیاز به وکیل دارم، که این خودش خرج دارد؛ رفت و آمد به ایران و سوئیس و برزیل… دیگر چیزی از پول نمی ماند، اما من تصمیم دارم قضیه را جدی دنبال کنم.

- با توجه به این تجربهء کابوس وار، اگر باز هم پیشنهادی از ایران داشته باشی قبول می کنی؟

+ اگر پیشنهاد خوبی باشد، صددرصد قبول می کنم. من حرفه ای ام و فقط به فکر کار کردن هستم. ضمن اینکه من از مردم ایران ناراحت نیستم، بلکه آن ها را خیلی هم دوست دارم. در مدتی که ایران بودم، مردم خیلی به من محبت کردند. همه من را می شناختند و هرجا می رفتم برخورد خوبی داشتند. رفتار یک خانواده نشان دهنده رفتار یک ملت نیست؛ فقط برادران کریمی بودند که با من بد کردند و از آن ها ناراحتم. آن ها با من رفتار انسانی نداشتند.

- بعد از این مدتی که در ایران بودی و با ایرانی ها کار کردی، آن ها را چطور می بینی؟

+ ایرانی ها شخصیت عجیبی دارند. مثلاً تو یک ایرانی نمی بینی که بگوید: نمی دانم! فکر می کنند که همه چیز را می دانند و هر کاری که بخواهند می توانند بکنند. این ذات آن هاست و برای همین است که جلوی آمریکا و خیلی از کشورهای دیگر می ایستند. فکر می کنند که قدرت انجام هر کاری را دارند؛ در فوتبال هم همینطور.

- شرایط فوتبال ایران را چطور می بینی و به نظرت دلیل عدم پیشرفت فوتبال ایران چیست؟

+ شاید بشود گفت عدم وجود امکانات کافی، مانع پیشرفت فوتبال شماست. مثلاً همین دو تیم استقلال و پرسپولیس که مطرح ترین تیم های ایران هستند، مثل تیم های دسته چندمی اینجا تمرین می کنند. دلیل مهم دیگر، دخالت افراد غیرفوتبالی است. در هیچ جای دنیا نمی شود دید که رئیس فدراسیون فوتبال از اعضای سیاسی و دولتی مملکت باشد؛ کاری که در ایران می کنند و اخیراً با مخالفت و برخورد تند FIFA رو به رو شد. یا مثلاً مدیران اغلب باشگاه ها غیرفوتبالی و افرادی مذهبی و سیاسی هستند که می خواهند تمام و کمال قدرت را در دست داشته باشند. آن ها به FIFA احترام نمی گذارند.

- حالا اگر موافقی کمی هم در مورد سرمربیگری ات در تیم فوتبال ساحلی ایران صحبت کنیم. خصوصاً بعد از آن شکست تلخ مقابل آمریکا در جام جهانی که همه علیه تو موضع گرفتند.

+ پیش از شروع بازی ها گفتم که تمام تیم ها با تجربهء دوازده بار حضور در جام حاضرند؛ اما ایران برای دومین بار بود که در مسابقات شرکت می کرد و بچه ها بی تجربه بودند. یادت هست که با پرتغال – تیم دوم جهان- چه کار کردیم؟ اگر کمی شانس داشتیم می توانستیم آن ها را ببریم، حیف که در پنالتی به آن ها باختیم. ولی اسپانیا چطور؟ چرا کسی از آن بازی و برد ما مقابل قهرمان اروپا حرفی نمی زند؟

- بعد از حذف تیم ملی انتقاداتی مطرح شد؛ مثلاً اینکه به بعضی از نفرات آماده (از جمله کاپیتان تیم) فرصت بازی داده نشد؟

+ این ها همه اش بهانه است. تیم ما خوب بازی کرد و همه خوب بودند. ولی عده ای که خودت هم می دانی، نمی توانستند حضور من در راس تیم را تحمل کنند. کارنامهء من مشخص است و آن ها نمی توانند به این سادگی از من انتقاد کنند.

- الان چه می کنی؟ برنامه ات برای آینده چه است؟

+ فعلاً در باشگاهی که دارم مشغول هستم. اما چند پیشنهاد از شهر Saopaulo (سان پائولو) و جاهای دیگر دارم که هنوز چیزی مشخص نیست. ضمناً با دوستان ایرانی هم در تماسم و بعید نیست فصل بعد باز در ایران باشم.

- مارکو، از طرف خودم و همکارانم در سایت «خبرنگاران صلح» به خاطر وقتی که به ما دادی از تو تشکر می کنم. امیدواریم موفق باشی.

+ من هم از شما تشکر می کنم. وقتی به ریو آمدم قصد داشتم با تو تماس بگیرم تا حداقل شما و مردم از حقانیت من با خبر بشوید. سایت تان را دیدم، اما متاسفانه فارسی بلد نیستم و نمی توانم مطالب اش را بخوانم.

 

 + این مصاحبه را در سایت «روزنا» (روزنامه اعتماد ملی) ببینید

 در این رابطه: هزارویک شب ایرانی در ریودوژانیرو

                   مارکو اکتاویو: باید از این جو سیاسی استفاده کنیم

                   جام جهانی گانگسترهای پابرهنه

 

 این مصاحبه توسط «خبرنگاران صلح» برای انتشار در روزنامه «اعتماد ملی» (شماره 692) تهیه شده است

 

مهمان نوازی به سبک فاولانشین ها

جولای 9, 2008 با moein1387

مهمان نوازی به سبک فاولانشین ها

جام جهانی گانگسترهای پابرهنه

معین غلامعلیان/ ریودوژانیرو- بعد از آفریقای جنوبی، نوبت میزبانی جام جهانی فوتبال به برزیل رسید. کشوری با مردمان شیفته این ورزش، که آخرین میزبانی اش به سال 1950 برمی گردد. در آن جام، طلایی پوشان برابر چشمان بهت زده هواداران خودی، به اروگوئه باختند و نایب قهرمان شدند؛ شکستی تلخ و فراموش ناشدنی در «ماراکانا» (Maracana، بزرگ ترین استادیوم جهان) و در حضور بیش از 200 هزار تماشاگر که برای این دوآتشه ها، دومی فرقی با آخر شدن ندارد!

و حالا پس از سال ها، باز قرعه خوشبختی به نام این کشور در آمده است. اما نکته ای که از چند سال جلوتر، ذهن مسئولان و مقامات برزیلی را درگیر کرده و مایه آشفتگی آن ها شده، وضعیت ایمنی و کنترل شهرهای میزبان، در زمان برگزاری بازی ها است. طبیعتاً این نگرانی در همه کشورهایی که رویداد بین المللی مهم و شلوغی را بر عهده می گیرند، وجود دارد و مثلاً پیش بینی می شود جام 2010 در آفریقای جنوبی به دلیل وضعیت اجتماعی نامناسب سیاهان، همچنین ترس از تحرکات خشن تیره پوستان افراطی علیه سفیدها، یکی از پرماجراترین دوره های جام جهانی تاکنون لقب بگیرد.

اما آمریکای جنوبی و خصوصاً کشور برزیل داستان دیگری دارد. به عنوان نمونه، باید به بازی های «Pan America» (جام ملت های آمریکا) در این کشور اشاره کرد که با پوشش پلیسی شدید، با شرکت نزدیک به 10 هزار نیروی امنیتی برگزار شد. «ریودوژانیرو» که یکی از معروف ترین شهرهای توریستی جهان به شمار می رود، به دلیل ناامنی، هرسال بیش از گذشته از تعداد جهانگردان و بازدیدکنندگان اش کاسته می شود. این قضیه که ضربه ای سخت بر صنعت توریسم و اقتصاد برزیل به حساب می آید، فقط مختص ریو نیست و در «Fortaleza» شهر شمالی و چندین و چند شهر مهم دیگر هم دیده می شود. ولی از این نظر، ریو در بدترین وضعیت ممکن قرار دارد. شهری «Favela» خیز که یکی از بزرگ ترین و معروف ترین آن ها «هآسینا» (Racinha، عظیم ترین فاولای آمریکای جنوبی) و چندین محله مشابه دیگر در آن واقع شده؛ جایی که بزرگ ترین قاچاقچیان موادمخدر و اسلحه را در خود جای داده و همواره صحنه درگیری ابدی این گانگسترها با ماموران پلیس است.

اگر فیلم «God City» (که بر اساس داستانی حقیقی و واقعیت فاولاهای ریو ساخته شده) را دیده باشید، بعید است هوس ماجراجویی و نزدیک شدن به این محله ها را بکنید. اما توریست های خارجی حتی بی توجه به گزارش های CNN، BBC و دیگر رسانه های بین المللی که تیترهای مهم خبری شان از ریودوژانیرو، معمولاً درباره جنایت های خیابانی است؛ جور دیگری فکر می کنند. آن ها به قول خودشان برای لذت بردن از تماشای عجایب و زیبایی های برزیل می آیند و نمی دانند به کشوری پا می گذارند که رکورددار بالاترین آمار جنگ داخلی و آدمکشی در دنیا است!

مرگ یک توریست پرتغالی، سه آرژانتینی و این اواخر هم یک ایتالیایی، از تازه ترین جنایت های فاولانشینان ریو است. آن ها از محلات کثیف و محقر خود بیرون زده و هدف اصلی شان هم صید در «Copacabana» یا «Ipanema» دو خیابان بزرگ و ساحلی شهر است. خیابان هایی رویایی که همیشه تعداد زیادی توریست در آن ها پیدا می شود؛ با دوربین های دیجیتال، موبایل، طلا و جواهر، کیف های پر از دلار و…

سارقان سیاه، در دسته های پنج- شش نفری عملیات می کنند. همه پابرهنه و با تنها یک شلوارک کهنه، و شاید تی شرتی پاره بر تن. آن ها ناگهان به طعمه شان حمله می کنند و بعد از زورگیری، هرکدام به سمتی فرار می کنند تا نشود تعقیب شان کرد. حتی تعداد بی شمار دوربین های مداربسته و افراد پلیس هم جلودار میهمان نوازی این جوانان رشید و فعال فاولا نیست!

میزان خطر این سارقان فقیر وقتی مشخص می شود که بدانید آن ها معتقدند دزدی، حکم مرگ را دارد؛ باید به هرشکل ممکن گریخت، حتی به قیمت کشتن طعمه یا هرکس دیگر که بخواهد جلویت را بگیرد. چراکه قانون خلل ناپذیر فاولا این است: در صورت دستگیری یا شناسایی شدن حین ارتکاب جرم، دیگر حق پا گذاشتن به محله را نخواهی داشت. چون این کار باعث بدنامی و درگیری دوباره فاولا با پلیس می شود. حکم، جوخه آتش و تیرباران دزدناشی توسط روسای گنگ است. رئیس هایی که حکم رانی بر فاولا و خریدوفروش مواد با همکاری بعضی پلیس های بی وجدان را به درگیر شدن با پلیس های باوجدان ترجیح می دهند. برای اطلاعات بیشتر، فیلم «Tropa De Elite» که در ریو ساخته شده و نوامبر 2007 اکران شد، را ببینید.

اما تمام این درگیری ها و خطرها، باعث نمی شود که جهانگردان و تماشاگران حرفه ای، از سفر به سرزمین فوتبال که یکی از زیباترین و سرسبزترین کشورهای جهان است، غفلت کنند. چه برسد به از دست دادن واقعه ای تاریخی مثل جام جهانی که جذاب ترین و هیجان انگیزترین رویداد ورزشی دنیا است. خصوصاً که این بار بازی ها در کشوری فوتبال خیز، با حضور فعال و پرشمار تماشاگران معروف آمریکای جنوبی برگزار می شود.

هفت سال باقی مانده تا شروع جام جهانی 2014، مدت زمان مناسبی به نظر می رسد تا دولت و ارتش برزیل هماهنگی های مربوطه با روسای فاولاها را انجام داده و شرایط امنیتی لازم را فراهم کنند. آیا آن ها موفق خواهند شد، یا گانگسترهای پابرهنه برزیل جام جهانی فوتبال را تحت تاثیر قرار خواهند داد؟

 

فاولا چیست؟

فاولا محله هایی است که مردمش را فقرا و بی بضاعت جماعت تشکیل می دهند. با خانه هایی خشتی و زپرتی (همان قوطی آباد خودمان!) که اغلب بالای تپه یا کوه ها و روی همدیگر بنا شده اند. چیزی مثل «ماسوله» گیلان، البته بعد از نازل شدن یک زلزله چند ریشتری و خلاصه خیلی درب و داغان!

هر فاولا توسط یک گنگ محلی با یک رئیس اداره می شود؛ که البته این سردسته خلافکاران و قاچاق فروشان، باید بین مردم اش چهره ای دوست داشتنی و محبوب باشد. چراکه موفقیت و ادامه فعالیت اش بستگی به همکاری آن ها دارد. مثل مرحوم «بن چی وی» (Bem-Te-Vi) معروف و محبوب ترین رئیس فاولای «هآسی نا» که سال 2005 طی یک درگیری چند ساعته با پلیس، همراه با چند تن از یارانش کشته شد.

سیاست معمول آن ها به این ترتیب است که هر چند وقت یک بار، به خرج رئیس باند جشن بزرگی می گیرند و بساط بخور و بنوش برپا می شود تا کسی در سخاوت رئیس و وجود شادی و خوشحالی در محله، شک نداشته باشد. ولی آیا این چنین دلخوشکنک های کوچکی ارزش زندگی در فاولا را دارد؟ کارگرانی که از ترس گلوله داغ و مرگ ارزان، مجبورند روزها خود را در خانه حبس کنند. بچه هایی که به جای آموختن ریاضیات در مدرسه، تعداد تیرهای تبادل شده بین پلیس و خلافکاران هم محلی را می شمارند. مادرانی که برای فرزندان تیرغیب خورده شان شیون می کنند و…

سالانه ده ها انسان بی گناه در کوچه پس کوچه های فاولاها به دست پلیس یا گانگسترها، خواسته یا ناخواسته، کشته می شوند. آخرین آمارها که نوامبر امسال در شبکه تلویزیونی «Globo» (معروف ترین رسانه برزیل) اعلام شد، حاکی از این است که فقط در فاولای «Alemao» به دلیل عدم وجود امنیت، چهار هزار شاگرد مدرسه ای نتوانسته اند به مدرسه بروند. همچنین، در سال جاری 6 پلیس کشته و ده ها نفر دیگر زخمی شده اند، به علاوه خسارت های مالی بسیاری که پلیس در مبارزه با فاولانشین ها متحمل شده است.

اما دردناک ترین بخش ماجرا اینجاست که در برزیل هم مثل اغلب کشورهایی که ادعای توسعه و پیشرفت دارند، حلبی آبادها روز به روز گسترده تر و جمعیت فقرا و محرومین بیش تر از گذشته می شود. به نظر می رسد هیچ چیز مانع قدرت گرفتن فاولاها نیست؛ قدرتی که صد البته شیطانی و در خدمت خلافکاران است.

 

در این رابطه: هزارویک شب ایرانی در ریودوژانیرو

 

این گزارش توسط «خبرنگاران صلح» برای انتشار در ماهنامه «نسیم هراز» شماره 25، تهیه شده است

Legião urbana

جولای 9, 2008 با moein1387

Uma menina me ensinou
Quase tudo que eu sei
Era quase escravidão
Mas ela me tratava como um rei
Ela fazia muitos planos
Eu só queria estar ali
Sempre ao lado dela
Eu não tinha aonde ir
Mas, egoísta que eu sou,
Me esqueci de ajudar
A ela como ela me ajudou
E não quis me separar
Ela também estava perdida
E por isso se agarrava a mim também
E eu me agarrava a ela
Porque eu não tinha mais ninguém
E eu dizia: – Ainda é cedo
cedo, cedo, cedo, cedo.

Sei que ela terminou
O que eu não comecei
E o que ela descobriu
Eu aprendi também, eu sei
Ela falou: – Você tem medo.
Aí eu disse: – Quem tem medo é você.
Falamos o que não devia
Nunca ser dito por ninguém
Ela me disse: – Eu não sei mais o que eu
sinto por você.
Vamos dar um tempo, um dia a gente se vê.

E eu dizia: – Ainda é cedo
cedo, cedo, cedo, cedo.

تبریک به همکارانمان در خبرنگاران صلح

آوریل 12, 2008 با moein1387

درباره مسابقه روزنامه نگاری «یاد قلم» و برنده شدن سه نفر از همکاران سایت ما

 دیگر نمی توانیم که چشمانمان را ببندیم

 مزدک علی نظری- اتفاقاً شب قبل با این فکر خوابیده بودم که: راستی این جایزه مهران قاسمی چی شد؟

جالب اینکه تا آن شب حتی یک بار هم یاد مسابقه «یاد قلم» نیفتاده بودم. گفتم فردا از دوستان پرس و جو می کنم. فردا اما با کلی میس کال و sms تبریک آغاز شد: «خوابی هنوز؟ پاشو، برنده شدی!»

نزدیک ظهر بود. چشم هایم را مالیدم؛ نه، انگار بیدارم!

 

 ***

بله. بالاخره نتایج اولین دوره جایزه روزنامه نگاری «یاد قلم؛ گرامی داشت مهران قاسمی» اعلام شد و بین پنج برنده اسم من، «محبوبه آب برین» و «محرم براتی» (همکاران ما در «خبرنگاران صلح») به چشم می خورد. دو برنده دیگر هم عبارتند از: آقایان فرزاد صدری و حمید موذنی.

راستش من به جایزه های روزنامه نگاری که در ایران برگزار می شوند، نگاه مثبتی ندارم. دیده ام که بعضی ها در قالب شرکت کننده، چطور برای گرفتن جایزهء نقدی دست و پا می زنند و لابی می کنند. بعضی ها در هیبت داور، چطور چشم بر حقیقت می بندند و حق دیگران را زیر پا می گذارند. همه دیده ایم که نتایج بعضی دوره های همین جایزه «جشنواره مطبوعات» چقدر یک سویه و سیاستکارانه بوده است. دیده ایم که همین چند جایزه کوچک و جداً بی اهمیت که هر سال به نام روزنامه نگار جماعت به پا می شوند، چطور عرصهء اعمال نظر، تصویه حساب و چرب کردن نان رفقا می شوند.

خدای نکرده به آن برگزیدگان راست و درست که همه قبول شان داریم و مایه افتخار حرفه مان هستند برنخورد. منظور من را اتفاقاً همین گروه بهتر درک می کنند…

تا پیش از این، تنها یک بار در جشنواره مطبوعات شرکت کرده بودم و همان یک تجربه آنقدر تلخ بود که این جوان تندخو و احساساتی پشت دستش را داغ کند و دیگر نخواهد در هیچ رقابت اینچنینی نقش سیاهی لشکر را به عهده بگیرد! اما زمانی که بحث جایزه یاد قلم مطرح شد – به دلیل ماهیت مستقل و غیرفرمایشی، شفاف و معنوی اش- نه تنها دلیلی برای شرکت در این مسابقه ندیدم بلکه مشتاق بودم هر کمکی از دستم بربیاید برای برگزاری آبرومند این برنامه انجام بدهم. خوشبختانه بودند کسانی که خوب و بی چشمداشت مایه بگذارند و خلاصه بی آنکه خیلی های ما حتی خبر شویم، کار را به سرانجام رساندند؛ کسانی مثل «مسیح علی نژاد» که نقش اساسی داشت، «سارا معصومی» همسر زنده یاد قاسمی، و یارانشان که کمتر از آن ها اسم برده شد، مثل «رضا مهدوی هزاوه». به عنوان یکی از برندگان و اگر اجازه داشته باشم از طرف هر سه نفر همکار خبرنگاران صلح، از بانیان این جشن بی مراسم اما پربار و شوق انگیز، تشکر می کنم.

شاید آرزوی هر روزنامه نگار باشد که بزرگان و اساتیدی چون: مسعود بهنود، عطاالله مهاجرانی، اسد امرایی، کسری نوری و ژیلا بنی یعقوب نوشته هایشان را بخوانند. حالا نمی دانید چه شوقی دارد که بدانی نه تنها کارت توسط این عزیزان خوانده شده، بلکه میان آن صدها نوشته دیگر که بررسی کردند، کار تو را برگزیده اند. فخریست که دست کم من یکی نمی توانم پنهانش کنم.

اما اعلام نتایج جایزه، با یک نکته کوچک همراه بود. نمی نویسم «نکته منفی»، چون عمیقاً معتقدم مشکلی نیست و اصلاً نباید مطرح می شد. ولی حالا که دیگران گفتند، اجازه بدهید ما هم به عنوان برنده نظرمان را بگوییم. بعضی ها به خانم علی نژاد خرده گرفتند که: چرا اعلام کردی جایزه مسابقه، یک ماه حقوق خودت باشد؟ مگر حقوق یک ماه تو چقدر می شود؟ و…

شاید این دوستان منتقد از همکاران ما نیستند، یا اگر هستند به این توجه نکردند: پولی که از راه روزنامه نگاری در می آید جدا از اینکه درآمد شرافتمندانه ایست، پولیست که به سختی تحصیل شده. آن هم توسط کسی که در نشریات غیردولتی کار می کند، و خصوصاً در این سال های سیاهِ بگیر و ببند و نابودی رسانه های مستقل.

نمی دانید نانی که امثال مسیح ها در می آورند چه طعمی دارد، خوردن دارد به خدا! من به شخصه این حقوق خانم علی نژاد را می پذیرم و مایلم آن را به بانیان جایزه یاد قلم هدیه کنم؛ تا برای برگزاری بهتر این جشن فرخنده در دوره های بعد، کمک ناچیزی باشد. ما فقط برنده یک جایزه معمولی نیستیم؛ وظیفه ای بر دوش ماست، هم از نظر کمک به تداوم و هرچه بهتر شدن این جایزه و هم جدیت و پایبندی بیشتر و بیشتر به رسالت ژورنالیستی در نوشته های بعدی مان. به قول مهران قاسمی که گفت: «دیگر چشم هایم را نمی بندم»، ما هم دیگر نمی توانیم چشم هایمان را ببندیم.

 

 پانوشت: با همه این حرف ها، همینجا اعلام می کنم که از دوره کتاب های آقای بهنود و مرحوم قاسمی نمی گذرم! یادگاری های عزیزی که تا اینجای عمر شاید بهترین هدیه هایی باشند که گرفته ام. راستی آقای مهاجرانی چطور…؟

 

 + یادداشت محبوبه آب برین، برنده جایزه یاد قلم

شاهزاده دزدان ریو كشته شد

آوریل 12, 2008 با moein1387
گزارش اختصاصى یک قتل پر سر و صدا در آمریكاى جنوبى

 شاهزاده دزدان ریو كشته شد

معین غلامعلیان/ ریودوژانیرو- از قدرت مافیاى آمریكاى جنوبى تا به حال قصه هاى زیادى شنیده ایم و حتى فیلم هاى سینمایى متعددى در این زمینه ساخته شده است. هر چند گروه هاى خلافكار مستقر در كشورهایى چون برزیل، كلمبیا یا حتى پاراگوئه، زیبایى هاى خاص خانواده هاى مافیایى ایتالیا را ندارد و مثل آن چه در سرى فیلم هاى «پدرخوانده» دیده ایم دراماتیك و ویژه توصیف نمى شوند، اما باید این قطب عظیم جنایتكارى جهان را بزرگترین گروه سازمان یافته در قاچاق موادمخدر، سنگ هاى گرانقیمت، اسلحه و باج گیرى و قتل دانست.

تا آنجا كه مثلاً از زبان «فیدل كاسترو» رهبر كوبا مى شنویم: «اگر دولت كلمبیا بخواهد با مافیاى فعال در كشورش مقابله كند، كشورشان به یك جنگ داخلى خونین كشانده مى شود!»

اما بشنوید (یا در حقیقت بخوانید) از تازه ترین حادثه پیرامون گروه هاى خطرناك مافیایى آمریكاى جنوبى، چندى پیش اتفاقى افتاد كه خبر آن نه تنها در صدر اخبار كشور برزیل قرار گرفت، بلكه بسرعت در تمام آمریكاى جنوبى پیچید و حتى توسط آژانس هاى خبرى معتبر و تلویزیون هاى بین المللى هم نقل شد.

اصل خبر این بود: «رئیس بزرگترین باند خلافكاران برزیل، در شهر ریو دوژانیرو توسط پلیس به قتل رسید.»

«اریسمارودریگز موریرا» معروف به «بن چى وى» (Bem-te-ve) ۲۸ ساله و متولد ۱۷ جولاى، یكى از همان كودكان منطقه Hasin Rocinna بود كه با پیوستن به گروه هاى خلافكار، كم كم به یكى از غول هاى وحشت آور منطقه، شهر و نهایتاً كشور خود بدل شد.

او یكى از بزرگترین توزیع كنندگان موادمخدر در منطقه بود كه با وجود سن و سال كم موفق شد عنوان معروف ترین خلافكار ریو را به خود اختصاص بدهد. البته شهرت او نه فقط به خاطر ریاست یك باند گانگسترى، بلكه به دلایل دیگرى بود.

بن چى وى از آوریل سال ۲۰۰۴ بعد از آن كه پلیس «لوچیانو باربوسا داسیلوا» رئیس مافیاى ریو را به قتل رساند، به عنوان جانشین پدرخوانده مقتول، صاحب پادشاهى بى تاج و تخت مافیاى منطقه شد.

بد نیست بدانید منطقه Hasin Rocinna با یكصد هزار نفر جمعیت بزرگ ترین «فاولا» (favela)ى ریو بلكه در كل آمریكاى جنوبى است. فاولا به مناطق فقیرنشین با خانه هاى درب و داغان (چیزى مثل حلبى آبادهاى خودمان) مى گویند كه شاید در بعضى فیلم ها یا موزیك ویدئوهاى خوانندگان مختلف تصاویرى از فاولاى ریو دوژانیرو دیده باشید، بزرگترین نمونه، فیلم «God City» (شهر خدا، لقب شهر ریو) است یا كلیپ هاى «سپوترا» (گروه راك معروف ریو). بن چى وى به رفاقت با فوتبالیست هاى بزرگ برزیلى هم معروف بود، نامدارانى چون روماریو، رونالدو، جونیوربایانو، خولیو سزار، فیلیپه و دیگر جادوگران زمین چمن كه اغلب شان زاده ریو بوده و از نزدیك با خلافكار بزرگ شهرشان آشنایند.

در بیشتر جشن هایى كه توسط بن چى وى برگزار مى شد، این چهره هاى سرشناس هم حضور داشتند و حتى چند روز پیش از قتل او از تلویزیون مصاحبه اى با روماریو پخش شد كه از این فوتبالیست معروف درباره همین قضیه سؤال شد. بعد از یكى از بازى هاى «واسكودوگاما» خبرنگارى از روماریو پرسید: «آیا شما بن چى وى را مى شناسید؟»

روماریو بلافاصله گفت: «بله، بله. او از دوستان من است و با هم ارتباط زیادى داریم. چند روز پیش هم دریكى از مهمانى هاى او شركت كردم.»

خبرگزارى رویترز هم پس از حادثه كشته شدن بن چى وى در خبرى پیرامون قضیه، اضافه كرد: «تحقیقات پلیسى، ارتباط موریرا با بسیارى از ستارگان بزرگ فوتبال برزیل را تأیید كرده است.»

اما ماجراى كشته شدن بن چى وى چگونه بود؛ از مدت ها پیش این خلافكار بزرگ به مرد شماره یك تحت نظر پلیس برزیل بدل شده بود. تا اینكه مأموران پلیس مطلع شدند جلسه اى مهم در فاولاى ریو برگزار مى شود. موضوع جلسه بن چى وى و همكارانش، گذاشتن قرار و مدارهاى لازم براى تأمین امنیت منطقه و اقدامات دیگرى بود كه باعث مى شد از آن به بعد دیگر نیروهاى پلیس نتوانند وارد منطقه Rocinna شوند!

این منطقه روى یك تپه بزرگ واقع شده و كنترل اش توسط پلیس به خودى خود سخت است، چه برسد به این كه مافیاى منطقه تصمیم به كنترل آن بگیرند و دیگر پلیس را به آن راه ندهند!

به هر حال، جلسه در خانه اى برگزار مى شد كه بن چى وى و ۱۲ نفر از آدم هایش نیمه شب وارد آن شدند. غافل از این كه از چندى قبل پلیس یكى از خانه هاى مرتفع ترین قسمت هاى منطقه را از قبل اجاره كرده و از آن جا همه چیز را زیر نظر دارد.

شب حادثه، ۱۰ مأمور پلیس در این خانه كمین كرده بودند حدود ساعت ۳ صبح درگیرى شروع شد. هجوم ۱۰ مرد پلیس و حمله نیروهاى كمكى از پایین.

بن چى وى و یارانش كه طبق معمول با مشروبات الكلى خودشان را خفه كرده بودند، در برابر این یورش غافلگیر مى شوند. مردم عادى ریو اعتقاد دارند او مست بوده، و الا عمراً دست پلیس به او نمى رسید.

خلاصه این كه مقاومت در هم شكسته مى شود، البته بعد از یك ساعت تقابل گلوله آتشین كه در جریان آن از انواع اسلحه هاى گرم و حتى نیمه سنگین مثل ژ-،۳ یوزى، نارنجك و موشك انداز هم استفاده شد!

در جریان این ماجرا ۴ عضو باند بن چى وى كشته و خود او هدف سه گلوله قرار مى گیرد كه یكى به پا، یكى به سینه و سومى هم به سرش مى خورد. او را به بیمارستانى نزدیك منطقه مى برند تا از مرگ نجات پیدا كند ولى نیروهاى پلیس از ترس حمله افراد او، بن چى وى را به بیمارستان دیگرى منتقل مى كنند. اما دیگر كار از كار گذشته بود و شاهزاده دزدان شهر در همان لحظات آخرین نفس را كشید و مرد.

آن شب در ریو تا صبح صداى تیراندازى و آژیر آمبولانس ها و اتومبیل هاى پلیس شنیده مى شد. پلیس مجبور شد براى كنترل اوضاع و جلوگیرى از اغتشاش هواداران سردسته مافیا نیروهاى زیادى به منطقه اعزام كند و با محاصره آن كلاً راه ورود و خروج به این فاولاى بزرگ را ببندد.

و این بود عاقبت بزرگ ترین «Bandido» (خلافكار) شهر ریو كه جسدش به گورستان منتقل شد.

 

 این مطلب توسط «خبرنگاران صلح» برای انتشار در روزنامه «ایران» تهیه شده است

 + لینک مطلب در خبرنگاران صلح