
.ای کاش زبانم را میفهمیدی
اما من مینویسم ، برای خودم و نه برای تو ، از تو .
…?!نمیدا نم گلدان کوچک شیشه ایی روی طاقچه ات خالیست یا
آخه تو خودت هم گاهی به خود گل هدیه میکردی .
امروز به یاد پیر مرد گلفروش کوچمان افتادم ، که بیشک چشم براهه من , به آخرین رزهای روی دست مانده ا ش نگاه میکند . حتما با خود میگوید : کجاست آن پسرک با عجلهٔ همیشگی
گویی چیزی یا کسی گم کرده . و من خود را با او مقایسه میکنم . پیر ، چشم به راه ، و گم کردهی چیزی یا کسی که همه چیز و همه کس بود
دیروقت است ، خواب را به فکر کردن به آن گلفروش یا به تو ترجیح میدهم
Gostar disso:
Seja o primeiro a gostar disso post.
Esta entrada foi publicada em 2010/09/15 às 06:02 e está arquivada como Uncategorized . Você pode acompanhar qualquer resposta para esta entrada através do feed RSS 2.0
Você pode deixar uma resposta, ou trackback do seu próprio site.