7

 

.ای کاش زبانم را می‌فهمیدی

اما من  مینویسم ، برای خودم و نه برای تو ، از تو .

…?!نمیدا نم گلدان کوچک شیشه ایی روی طاقچه ات خالیست یا

آخه تو خودت هم گاهی‌ به خود گل هدیه میکردی .

امروز به یاد پیر مرد گلفروش کوچمان افتادم ، که بیشک چشم براهه من , به آخرین رزهای روی دست مانده ا ش نگاه می‌کند . حتما با خود  می‌گوید : کجاست آن پسرک با عجلهٔ همیشگی

 گویی  چیزی یا کسی‌ گم کرده . و من خود را با او مقایسه می‌کنم . پیر ، چشم به راه ، و گم کرده‌ی چیزی یا کسی‌ که همه چیز و همه کس بود

دیروقت است ، خواب را به فکر کردن به آن گلفروش یا به تو ترجیح میدهم

Deixe uma resposta

Preencha os seus dados abaixo ou clique em um ícone para log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Sair / Alterar )

Imagem do Twitter

You are commenting using your Twitter account. Sair / Alterar )

Foto do Facebook

You are commenting using your Facebook account. Sair / Alterar )

Connecting to %s

Seguir

Obtenha todo post novo entregue na sua caixa de entrada.