مستانگى

By moein1387

 

 img_01932

      به مستى روى آوردم مگو بر من چرا       

 جوانيم رفت  دل پيرم و تنها   

 ساقيه لب تشنه باده منم    

    مستى ام از عشق است و الكل عطر يار     

  حافظآ هفتصد و اندى ساله پيش   

   رفتى و بر ما گذاشتى ياد خويش    

   ديوانه ى  ديوان ناخواندت شدم     

 گر بخوانم  چه بسآ عاقل شوم   

 شاعرى عشق است و مستى  عاشقى  

 عشق بازى با يار است افسانگى 

   جمال يار ما  با باده زيباست    

 ساقيا  اين يار ما بر سرش غوغاست

 حافظآ شرابت درصدش خيلى زياد بود  

 كلامم از روانم مكتفا بود 

2 نظر to “مستانگى”

  1. مزدک علی می گوید:

    ایول. از خنده روده بر شدم. این کس شعرا چیه نوشتی؟ مخصوصاً اینجاش: حافظا شرابت درصدش خيلى زياد بود!!! مردم بچه

  2. mazdak-ali nazari می گوید:

    راستی شمس رو توی نمایشگاه مطبوعات دیدم. رفتیم نشستیم توی غرفه روزنامه ایران، گپ زدیم. گفت به معین اینا خیلی سلام برسون

يك پاسخ برايش بگذاريد