به مستى روى آوردم مگو بر من چرا
جوانيم رفت دل پيرم و تنها
ساقيه لب تشنه باده منم
مستى ام از عشق است و الكل عطر يار
حافظآ هفتصد و اندى ساله پيش
رفتى و بر ما گذاشتى ياد خويش
ديوانه ى ديوان ناخواندت شدم
گر بخوانم چه بسآ عاقل شوم
شاعرى عشق است و مستى عاشقى
عشق بازى با يار است افسانگى
جمال يار ما با باده زيباست
ساقيا اين يار ما بر سرش غوغاست
حافظآ شرابت درصدش خيلى زياد بود
كلامم از روانم مكتفا بود
