Archive for جولای, 2008

مربی برزیلی از مصائب کار در ایران می گوید – ۲۳ تیر ۸۷

جولای 14, 2008

 

 

 

گفتگویی با «مارکو اکتاویو»، در بازگشت به برزیل

 فرار از جهنم شیرین فراز

 معین غلامعلیان/ ریودوژانیرو- «مارکو اکتاویو» اولین تجربه باشگاهی اش در ایران را یک کابوس ناراحت کننده و تلخ توصیف می کند. او که پس از چند ماه همکاری با تیم فوتبال ساحلی ایران، به عنوان سرمربی تیم فوتبال شیرین فراز کرمانشاه مشغول به کار شده بود؛ پس از مدت کوتاهی مجبور به ترک این تیم و اصلاً خروج از ایران شد.

در حالی که «شهرام مهرپیما» (آخرین مربی کرمانشاهی ها، که با این تیم به لیگ یک سقوط کرد) در مصاحبه هایش مارکو را یکی از دلایل ضعف و نابودی تیم معرفی کرده، مرد کهنه کار برزیلی هم حرف هایی برای گفتن دارد. مارکو اکتاویو سابقهء چندین بار هدایت تیم ساحلی برزیل تا قهرمانی جهان و فعالیت در پرتغال، امارات و… را در کارنامه دارد. اما گویا این اصلاً برای دست و پنجه نرم کردن با سیستم فوتبال ایران کافی نبود؛ چه در تیم ملی ساحلی و چه در استثنایی ترین باشگاه تاریخ ایران که سال گذشته شمار مربیان فراری اش دو رقمی شد!

مارکو حالا مدتی ست که به زادگاهش ریودوژانیرو برگشته و فعلاً به سر و سامان دادن کارهای عقب افتاده باشگاه خود رسیدگی می کند. تا پیشنهادهای کاری تازه چه باشند…

 

- مارکو! گویا تجربه ناامید کننده ای در ایران داشتی. از شیرین فراز بگو و اینکه در دوران مربیگری ات در این تیم چه اتفاقاتی افتاد؟

+ (آه بلندی می کشد)… من این مدت خیلی سختی کشیدم. وقتی قراردادم با تیم فوتبال ساحلی ایران تمام شد، تصمیم داشتم قرارداد را تمدید کنم. ولی با عوض شدن رئیس فدراسیون فوتبال و اوضاع آشفته ای که بود، راهی وجود نداشت. کسی (به عنوان مسئول) نبود که پای قرارداد را امضا کند! من هم نمی خواستم بیکار باشم. تا اینکه به واسطه سرپرست تیم ساحلی، با یکی از اعضای باشگاه شیرین فراز آشنا شدم. تیم فوتبال آن ها مربی نداشت و بعد از توافق، یک قرارداد دو ساله با این باشگاه امضا کردیم.

- مبلغ قرارداد و شرایط آن چطور بود؟

+ قرارداد ما دو قسمت بود: بخش اول 60.000 دلار که زمان پایانش همین چند وقت پیش بود، و بخش دوم که تا پایان سال 2009 بود و به مبلغ 120.000 دلار؛ که مجموعاً 180.000 دلار می شد. ولی من برای پول به شیرین فراز نرفته بودم. من یک حرفه ای هستم و عاشق فوتبال. قصدم این بود که بعد از مدتی کار در این تیم و به دست آوردن موفقیت، به یک باشگاه بزرگ تر بروم و بتوانم قابلیت هایم را نشان بدهم. ولی نه به هر قیمتی؛ با آن شرایط سخت تیم، تمرین در تهران و بازی در کرمانشاه، آن هم در سرمای شدید و برفی که می دانید در پنجاه سال اخیر بی سابقه بوده. و از همه بدتر رفتار آقایان کریمی که چه بلاهایی به سر من نیاوردند… به من قول اتومبیل و راننده دادند که بعد از مدتی به علت عدم پرداخت حقوق راننده، بدون ماشین شدم. چند وقتی در یک هتل نسبتاً خوب زندگی می کردم، ولی بعد از مدتی گفتند که توان پرداخت هزینه ها را ندارند و من را به یک هتل درجه پایین (مسافرخانه) بردند! یک روز صبح که از ورزش در پارک برگشتم، دیدم ماموران پلیس دم در هتل سراغ من را می گیرند. خودم را معرفی کردم و متوجه شدم که مسئولان باشگاه پول هتل را هم نداده اند. پلیس ها می خواستند من را با خودشان ببرند، ولی با پادرمیانی مدیر هتل که فهمید من مقصر نیستم، قائله خاتمه پیدا کرد. جالب اینکه خود او پلیس را خبر کرده بود!

- به آقایان کریمی اعتراض نکردی؟ باشگاه چه جوابی داشت؟

+ بارها با مدیر باشگاه در مورد حقوق های عقب افتاده ام صحبت کردم، ولی همیشه گولم می زدند و با بهانه های مختلف که مثلاً: «الان مشکل داریم، دستمان خالی است، جبران می کنیم» و فقط با پرداخت 15% از حقوق ماهیانه، قول آینده را می دادند. یک بار در تهران با آقای کریمی تماس گرفتم و درخواست پول کردم، گفتم شدیداً به این پول نیاز دارم. قول داد که فردا 10.000 دلار به من می دهند. فردای آن روز، قول روز بعد را دادند. دو روز بعد در کرمانشاه بازی داشتیم. با من تماس گرفتند و گفتند: مشکلی نیست، پولت را در کرمانشاه می دهیم. شب بازی، باز هم قول فردا صبح را دادند. ظهر آن روز گفتند که به باشگاه بروم. آنجا اتفاق عجیبی افتاد؛ برادر آقای کریمی در دفتر بود، دست توی جیبش کرد و چکی را به من نشان داد که تازه نصف مبلغی بود که وعده داده بودند. گفت: «این پول را می بینی؟ در صورتی این چک را بهت می دهیم که تیم امروز برنده شود!»

دیگر تحمل نکردم. رفتم هتل و وسائلم را جمع کردم، با باشگاه هم تماس گرفتم و پاسپورتم را خواستم. گفتند در تهران و در هتل است. آن ها هیچ اصراری برای نگه داشتن من نکردند، بلکه تهدیدم هم کردند. گفتند: اگر بروی بد می بینی، آن ها از افراد دولتی مملکت هستند، در جنگ بوده اند و نفوذ زیادی در کرمانشاه دارند…

همان شب همراه همسرم و با اتوبوس رفتیم تهران. با توجه به شرایطی که در ایران است و زن و مرد بدون مدرک نمی توانند در هتل با هم باشند و من هم بدون پاسپورت بودم، اجباراً با یکی از دوستانم تماس گرفتم و چند روزی در منزل او بودیم. وقتی برای گرفتن پاسپورتم به هتل رفتم، رزروشن هتل از تحویل آن به من خودداری کرد و گفتند اجازه این کار را ندارند! دیگر داشتم دیوانه می شدم. بعد از کلی جروبحث، آخر کنترلم را از دست دادم و با مشت کوبیدم روی میز. آن ها هم ترسیدند و گذرنامه ام را تحویل دادند! آنجا تازه متوجه شدم که باشگاه حتی ویزایم را تمدید نکرده و چند وقتی است که غیرقانونی در ایران هستم…

- دلیل این کار آن ها چه بود؟

+ نمی دانم چرا مسئولان شیرین فراز خرج تیم نمی کردند. فقط من نبودم که حق و حقوقم را نمی گرفتم، بازیکنان تیم هم همین مشکل را داشتند. شنیده بودم کریمی توی کار شکر است و کار و کاسبی خوبی دارد. نمی دانم چرا پول من و بازیکنان را نمی داد. او حتی یک بار در برنامه ای تلویزیونی اعلام کرد که قصد کناره گیری از لیگ را دارند! البته این را گفتند تا توجه همه را به خود جلب کنند و بتوانند کمک مالی بگیرند. یادم است آن موقع ما دو روز تمرین نکردیم.

- چطور به برزیل برگشتی؟ بالاخره باشگاه پول جریمه ویزایت را داد؟

+ نه. بابت هر روز ماندن غیرقانونی در ایران، باید 60 دلار می دادم که کل جریمه را با پول خودم دادم. در آن لحظات فقط به فکر برگشتن بودم. هیچ وقت در عمرم اینقدر تحقیر نشده بودم. آن روزها بدترین روزهای زندگی ام بود و به اندازه بیست سال پیر شدم…

- آیا بابت طلبت از شیرین فراز شکایت کردی، یا اصلاً از خیر این پول می گذری؟!

+ قبلاً هم گفتم پول برایم اهمیت چندانی نداشت. قصد من چیز دیگری بود. اگر تهدید و بی احترامی های آن ها نبود، می ماندم و با وجود سختی ها به کارم ادامه می دادم. آنجا من تنها بودم؛ «محمود فکری» تنها کسی بود که کمکم می کرد و با تمام وجود برای تیم زحمت می کشید. به کمک او با بچه ها کار می کردیم و داشتیم تیم را از ته جدول بالا می کشیدیم. امید داشتم که همه چیز درست می شود، ولی نشد. مقصر خود مسئولان باشگاه بودند. از آن ها در همان تهران شکایت کردم.

- مبلغ طلبت چقدر است؟

+ پول زیادی نیست. البته برای پیگیری نیاز به وکیل دارم، که این خودش خرج دارد؛ رفت و آمد به ایران و سوئیس و برزیل… دیگر چیزی از پول نمی ماند، اما من تصمیم دارم قضیه را جدی دنبال کنم.

- با توجه به این تجربهء کابوس وار، اگر باز هم پیشنهادی از ایران داشته باشی قبول می کنی؟

+ اگر پیشنهاد خوبی باشد، صددرصد قبول می کنم. من حرفه ای ام و فقط به فکر کار کردن هستم. ضمن اینکه من از مردم ایران ناراحت نیستم، بلکه آن ها را خیلی هم دوست دارم. در مدتی که ایران بودم، مردم خیلی به من محبت کردند. همه من را می شناختند و هرجا می رفتم برخورد خوبی داشتند. رفتار یک خانواده نشان دهنده رفتار یک ملت نیست؛ فقط برادران کریمی بودند که با من بد کردند و از آن ها ناراحتم. آن ها با من رفتار انسانی نداشتند.

- بعد از این مدتی که در ایران بودی و با ایرانی ها کار کردی، آن ها را چطور می بینی؟

+ ایرانی ها شخصیت عجیبی دارند. مثلاً تو یک ایرانی نمی بینی که بگوید: نمی دانم! فکر می کنند که همه چیز را می دانند و هر کاری که بخواهند می توانند بکنند. این ذات آن هاست و برای همین است که جلوی آمریکا و خیلی از کشورهای دیگر می ایستند. فکر می کنند که قدرت انجام هر کاری را دارند؛ در فوتبال هم همینطور.

- شرایط فوتبال ایران را چطور می بینی و به نظرت دلیل عدم پیشرفت فوتبال ایران چیست؟

+ شاید بشود گفت عدم وجود امکانات کافی، مانع پیشرفت فوتبال شماست. مثلاً همین دو تیم استقلال و پرسپولیس که مطرح ترین تیم های ایران هستند، مثل تیم های دسته چندمی اینجا تمرین می کنند. دلیل مهم دیگر، دخالت افراد غیرفوتبالی است. در هیچ جای دنیا نمی شود دید که رئیس فدراسیون فوتبال از اعضای سیاسی و دولتی مملکت باشد؛ کاری که در ایران می کنند و اخیراً با مخالفت و برخورد تند FIFA رو به رو شد. یا مثلاً مدیران اغلب باشگاه ها غیرفوتبالی و افرادی مذهبی و سیاسی هستند که می خواهند تمام و کمال قدرت را در دست داشته باشند. آن ها به FIFA احترام نمی گذارند.

- حالا اگر موافقی کمی هم در مورد سرمربیگری ات در تیم فوتبال ساحلی ایران صحبت کنیم. خصوصاً بعد از آن شکست تلخ مقابل آمریکا در جام جهانی که همه علیه تو موضع گرفتند.

+ پیش از شروع بازی ها گفتم که تمام تیم ها با تجربهء دوازده بار حضور در جام حاضرند؛ اما ایران برای دومین بار بود که در مسابقات شرکت می کرد و بچه ها بی تجربه بودند. یادت هست که با پرتغال – تیم دوم جهان- چه کار کردیم؟ اگر کمی شانس داشتیم می توانستیم آن ها را ببریم، حیف که در پنالتی به آن ها باختیم. ولی اسپانیا چطور؟ چرا کسی از آن بازی و برد ما مقابل قهرمان اروپا حرفی نمی زند؟

- بعد از حذف تیم ملی انتقاداتی مطرح شد؛ مثلاً اینکه به بعضی از نفرات آماده (از جمله کاپیتان تیم) فرصت بازی داده نشد؟

+ این ها همه اش بهانه است. تیم ما خوب بازی کرد و همه خوب بودند. ولی عده ای که خودت هم می دانی، نمی توانستند حضور من در راس تیم را تحمل کنند. کارنامهء من مشخص است و آن ها نمی توانند به این سادگی از من انتقاد کنند.

- الان چه می کنی؟ برنامه ات برای آینده چه است؟

+ فعلاً در باشگاهی که دارم مشغول هستم. اما چند پیشنهاد از شهر Saopaulo (سان پائولو) و جاهای دیگر دارم که هنوز چیزی مشخص نیست. ضمناً با دوستان ایرانی هم در تماسم و بعید نیست فصل بعد باز در ایران باشم.

- مارکو، از طرف خودم و همکارانم در سایت «خبرنگاران صلح» به خاطر وقتی که به ما دادی از تو تشکر می کنم. امیدواریم موفق باشی.

+ من هم از شما تشکر می کنم. وقتی به ریو آمدم قصد داشتم با تو تماس بگیرم تا حداقل شما و مردم از حقانیت من با خبر بشوید. سایت تان را دیدم، اما متاسفانه فارسی بلد نیستم و نمی توانم مطالب اش را بخوانم.

 

 + این مصاحبه را در سایت «روزنا» (روزنامه اعتماد ملی) ببینید

 در این رابطه: هزارویک شب ایرانی در ریودوژانیرو

                   مارکو اکتاویو: باید از این جو سیاسی استفاده کنیم

                   جام جهانی گانگسترهای پابرهنه

 

 این مصاحبه توسط «خبرنگاران صلح» برای انتشار در روزنامه «اعتماد ملی» (شماره 692) تهیه شده است

 

مهمان نوازی به سبک فاولانشین ها

جولای 9, 2008

مهمان نوازی به سبک فاولانشین ها

جام جهانی گانگسترهای پابرهنه

معین غلامعلیان/ ریودوژانیرو- بعد از آفریقای جنوبی، نوبت میزبانی جام جهانی فوتبال به برزیل رسید. کشوری با مردمان شیفته این ورزش، که آخرین میزبانی اش به سال 1950 برمی گردد. در آن جام، طلایی پوشان برابر چشمان بهت زده هواداران خودی، به اروگوئه باختند و نایب قهرمان شدند؛ شکستی تلخ و فراموش ناشدنی در «ماراکانا» (Maracana، بزرگ ترین استادیوم جهان) و در حضور بیش از 200 هزار تماشاگر که برای این دوآتشه ها، دومی فرقی با آخر شدن ندارد!

و حالا پس از سال ها، باز قرعه خوشبختی به نام این کشور در آمده است. اما نکته ای که از چند سال جلوتر، ذهن مسئولان و مقامات برزیلی را درگیر کرده و مایه آشفتگی آن ها شده، وضعیت ایمنی و کنترل شهرهای میزبان، در زمان برگزاری بازی ها است. طبیعتاً این نگرانی در همه کشورهایی که رویداد بین المللی مهم و شلوغی را بر عهده می گیرند، وجود دارد و مثلاً پیش بینی می شود جام 2010 در آفریقای جنوبی به دلیل وضعیت اجتماعی نامناسب سیاهان، همچنین ترس از تحرکات خشن تیره پوستان افراطی علیه سفیدها، یکی از پرماجراترین دوره های جام جهانی تاکنون لقب بگیرد.

اما آمریکای جنوبی و خصوصاً کشور برزیل داستان دیگری دارد. به عنوان نمونه، باید به بازی های «Pan America» (جام ملت های آمریکا) در این کشور اشاره کرد که با پوشش پلیسی شدید، با شرکت نزدیک به 10 هزار نیروی امنیتی برگزار شد. «ریودوژانیرو» که یکی از معروف ترین شهرهای توریستی جهان به شمار می رود، به دلیل ناامنی، هرسال بیش از گذشته از تعداد جهانگردان و بازدیدکنندگان اش کاسته می شود. این قضیه که ضربه ای سخت بر صنعت توریسم و اقتصاد برزیل به حساب می آید، فقط مختص ریو نیست و در «Fortaleza» شهر شمالی و چندین و چند شهر مهم دیگر هم دیده می شود. ولی از این نظر، ریو در بدترین وضعیت ممکن قرار دارد. شهری «Favela» خیز که یکی از بزرگ ترین و معروف ترین آن ها «هآسینا» (Racinha، عظیم ترین فاولای آمریکای جنوبی) و چندین محله مشابه دیگر در آن واقع شده؛ جایی که بزرگ ترین قاچاقچیان موادمخدر و اسلحه را در خود جای داده و همواره صحنه درگیری ابدی این گانگسترها با ماموران پلیس است.

اگر فیلم «God City» (که بر اساس داستانی حقیقی و واقعیت فاولاهای ریو ساخته شده) را دیده باشید، بعید است هوس ماجراجویی و نزدیک شدن به این محله ها را بکنید. اما توریست های خارجی حتی بی توجه به گزارش های CNN، BBC و دیگر رسانه های بین المللی که تیترهای مهم خبری شان از ریودوژانیرو، معمولاً درباره جنایت های خیابانی است؛ جور دیگری فکر می کنند. آن ها به قول خودشان برای لذت بردن از تماشای عجایب و زیبایی های برزیل می آیند و نمی دانند به کشوری پا می گذارند که رکورددار بالاترین آمار جنگ داخلی و آدمکشی در دنیا است!

مرگ یک توریست پرتغالی، سه آرژانتینی و این اواخر هم یک ایتالیایی، از تازه ترین جنایت های فاولانشینان ریو است. آن ها از محلات کثیف و محقر خود بیرون زده و هدف اصلی شان هم صید در «Copacabana» یا «Ipanema» دو خیابان بزرگ و ساحلی شهر است. خیابان هایی رویایی که همیشه تعداد زیادی توریست در آن ها پیدا می شود؛ با دوربین های دیجیتال، موبایل، طلا و جواهر، کیف های پر از دلار و…

سارقان سیاه، در دسته های پنج- شش نفری عملیات می کنند. همه پابرهنه و با تنها یک شلوارک کهنه، و شاید تی شرتی پاره بر تن. آن ها ناگهان به طعمه شان حمله می کنند و بعد از زورگیری، هرکدام به سمتی فرار می کنند تا نشود تعقیب شان کرد. حتی تعداد بی شمار دوربین های مداربسته و افراد پلیس هم جلودار میهمان نوازی این جوانان رشید و فعال فاولا نیست!

میزان خطر این سارقان فقیر وقتی مشخص می شود که بدانید آن ها معتقدند دزدی، حکم مرگ را دارد؛ باید به هرشکل ممکن گریخت، حتی به قیمت کشتن طعمه یا هرکس دیگر که بخواهد جلویت را بگیرد. چراکه قانون خلل ناپذیر فاولا این است: در صورت دستگیری یا شناسایی شدن حین ارتکاب جرم، دیگر حق پا گذاشتن به محله را نخواهی داشت. چون این کار باعث بدنامی و درگیری دوباره فاولا با پلیس می شود. حکم، جوخه آتش و تیرباران دزدناشی توسط روسای گنگ است. رئیس هایی که حکم رانی بر فاولا و خریدوفروش مواد با همکاری بعضی پلیس های بی وجدان را به درگیر شدن با پلیس های باوجدان ترجیح می دهند. برای اطلاعات بیشتر، فیلم «Tropa De Elite» که در ریو ساخته شده و نوامبر 2007 اکران شد، را ببینید.

اما تمام این درگیری ها و خطرها، باعث نمی شود که جهانگردان و تماشاگران حرفه ای، از سفر به سرزمین فوتبال که یکی از زیباترین و سرسبزترین کشورهای جهان است، غفلت کنند. چه برسد به از دست دادن واقعه ای تاریخی مثل جام جهانی که جذاب ترین و هیجان انگیزترین رویداد ورزشی دنیا است. خصوصاً که این بار بازی ها در کشوری فوتبال خیز، با حضور فعال و پرشمار تماشاگران معروف آمریکای جنوبی برگزار می شود.

هفت سال باقی مانده تا شروع جام جهانی 2014، مدت زمان مناسبی به نظر می رسد تا دولت و ارتش برزیل هماهنگی های مربوطه با روسای فاولاها را انجام داده و شرایط امنیتی لازم را فراهم کنند. آیا آن ها موفق خواهند شد، یا گانگسترهای پابرهنه برزیل جام جهانی فوتبال را تحت تاثیر قرار خواهند داد؟

 

فاولا چیست؟

فاولا محله هایی است که مردمش را فقرا و بی بضاعت جماعت تشکیل می دهند. با خانه هایی خشتی و زپرتی (همان قوطی آباد خودمان!) که اغلب بالای تپه یا کوه ها و روی همدیگر بنا شده اند. چیزی مثل «ماسوله» گیلان، البته بعد از نازل شدن یک زلزله چند ریشتری و خلاصه خیلی درب و داغان!

هر فاولا توسط یک گنگ محلی با یک رئیس اداره می شود؛ که البته این سردسته خلافکاران و قاچاق فروشان، باید بین مردم اش چهره ای دوست داشتنی و محبوب باشد. چراکه موفقیت و ادامه فعالیت اش بستگی به همکاری آن ها دارد. مثل مرحوم «بن چی وی» (Bem-Te-Vi) معروف و محبوب ترین رئیس فاولای «هآسی نا» که سال 2005 طی یک درگیری چند ساعته با پلیس، همراه با چند تن از یارانش کشته شد.

سیاست معمول آن ها به این ترتیب است که هر چند وقت یک بار، به خرج رئیس باند جشن بزرگی می گیرند و بساط بخور و بنوش برپا می شود تا کسی در سخاوت رئیس و وجود شادی و خوشحالی در محله، شک نداشته باشد. ولی آیا این چنین دلخوشکنک های کوچکی ارزش زندگی در فاولا را دارد؟ کارگرانی که از ترس گلوله داغ و مرگ ارزان، مجبورند روزها خود را در خانه حبس کنند. بچه هایی که به جای آموختن ریاضیات در مدرسه، تعداد تیرهای تبادل شده بین پلیس و خلافکاران هم محلی را می شمارند. مادرانی که برای فرزندان تیرغیب خورده شان شیون می کنند و…

سالانه ده ها انسان بی گناه در کوچه پس کوچه های فاولاها به دست پلیس یا گانگسترها، خواسته یا ناخواسته، کشته می شوند. آخرین آمارها که نوامبر امسال در شبکه تلویزیونی «Globo» (معروف ترین رسانه برزیل) اعلام شد، حاکی از این است که فقط در فاولای «Alemao» به دلیل عدم وجود امنیت، چهار هزار شاگرد مدرسه ای نتوانسته اند به مدرسه بروند. همچنین، در سال جاری 6 پلیس کشته و ده ها نفر دیگر زخمی شده اند، به علاوه خسارت های مالی بسیاری که پلیس در مبارزه با فاولانشین ها متحمل شده است.

اما دردناک ترین بخش ماجرا اینجاست که در برزیل هم مثل اغلب کشورهایی که ادعای توسعه و پیشرفت دارند، حلبی آبادها روز به روز گسترده تر و جمعیت فقرا و محرومین بیش تر از گذشته می شود. به نظر می رسد هیچ چیز مانع قدرت گرفتن فاولاها نیست؛ قدرتی که صد البته شیطانی و در خدمت خلافکاران است.

 

در این رابطه: هزارویک شب ایرانی در ریودوژانیرو

 

این گزارش توسط «خبرنگاران صلح» برای انتشار در ماهنامه «نسیم هراز» شماره 25، تهیه شده است

Legião urbana

جولای 9, 2008

Uma menina me ensinou
Quase tudo que eu sei
Era quase escravidão
Mas ela me tratava como um rei
Ela fazia muitos planos
Eu só queria estar ali
Sempre ao lado dela
Eu não tinha aonde ir
Mas, egoísta que eu sou,
Me esqueci de ajudar
A ela como ela me ajudou
E não quis me separar
Ela também estava perdida
E por isso se agarrava a mim também
E eu me agarrava a ela
Porque eu não tinha mais ninguém
E eu dizia: – Ainda é cedo
cedo, cedo, cedo, cedo.

Sei que ela terminou
O que eu não comecei
E o que ela descobriu
Eu aprendi também, eu sei
Ela falou: – Você tem medo.
Aí eu disse: – Quem tem medo é você.
Falamos o que não devia
Nunca ser dito por ninguém
Ela me disse: – Eu não sei mais o que eu
sinto por você.
Vamos dar um tempo, um dia a gente se vê.

E eu dizia: – Ainda é cedo
cedo, cedo, cedo, cedo.